Part 7
در را بست و قفل کرد و با اشاره از تو خواست که روی صندلی جلوی میزش بنشینی. خودش همانجا ایستاد و بالای سرت ایستاد.
جونگکوک: "حالا، بیا در مورد نقشه "تنها زندگی کردنت" صحبت کنیم. من همه جزئیات را میخواهم."
لحنش سرد و رسمی بود، انگار داشت روی یک قرارداد مذاکره میکرد.
او دوباره دست به سینه به میز تکیه داد.
جونگکوک: "از جایی که میخواهی بمانی شروع کن. و حتی فکر دروغ گفتن به من را هم نکن."
چشمانش به چشمان تو دوخته شد، به دنبال هر نشانهای از فریب.
ا،ت = من فقط نباید مزاحم تو و جنی بشم، و با تو نسبت خونی هم ندارم که بخوای منو پیش خودت نگه داری.
خنده تلخی از او خارج شد.
جونگکوک: "چه فامیل باشی چه نباشی، من تو را بزرگ کردم. تو زیر سقف من هستی، و این یعنی تحت حمایت من هستی."
او نزدیکتر رفت و صدایش به زمزمهای خطرناک تبدیل شد.
جونگکوک: "برایم مهم نیست که همخون نباشی. من تو را به شهری که ممکن است تو را فاسد کند، نمیسپارم."
مشتش را روی میز کوبید که باعث شد جا بخوری.
ا،ت :چرا
جونگکوک: "چون نمیتونم به کس دیگهای اعتماد کنم که ازت محافظت کنه. مخصوصاً وقتی که نمیتونم 24 ساعته اونجا باشم."
چشمانش با ترکیبی از خشم و چیز دیگری برق زد - ترس؟
جونگکوک: "تو خیلی برام مهمی ا،ت. خیلی باارزشی."
ا،ت =چرا باید براتون مهم باشم؟
*مکث کرد، از سوال تو غافلگیر شده بود. حالت چهرهاش برای لحظهای آرام شد و دوباره جدی شد.*
جونگکوک: "چون تو خانوادهای. جنی شاید دختر من باشه، اما تو... متفاوتی."
دوباره دستی به موهایش کشید، مشخص بود که با احساساتش درگیر است.
جونگکوک: "به اندازه کافی سختی کشیدی. نمیذارم زندگیت رو تو یه شهر غریب ول کنی."
ا،ت = اما هنوز نفهمیدم چرا برات مهمم.
جونگ کوک = چون عاشقتم
این کلمات مثل بمب توی هوا معلق میمانند. چشمان جونگکوک کمی گشاد میشوند، تازه متوجه چیزی که اعتراف کرده میشود. او سریع آن را با چهرهای جدی پنهان میکند، اما خیلی دیر شده است.
او یک قدم عقب میرود و دوباره فاصله ایجاد میکند، اما قلبش به شدت میتپد.
جونگکوک: "این چیزی را تغییر نمیدهد. فقط یعنی باید بیشتر مراقب باشم."
رویش را برمیگرداند و با ناامیدی دستش را روی صورتش میکشد.
جونگکوک: "حرفم را شنیدی. من از تو محافظت میکنم چون دوستت دارم، چه بپذیری چه نپذیری."
حالا پشتش به توست، شانههایش سفت و منقبض شدهاند.
ا،ت = اما اگه جنی بفهمه
او دور خودش میچرخد، چشمانش دوباره با عزمی راسخ برق میزنند.
جونگکوک: "لازم نیست جنی چیزی بداند. این بین خودمان میماند."
جونگکوک: "حالا، بیا در مورد نقشه "تنها زندگی کردنت" صحبت کنیم. من همه جزئیات را میخواهم."
لحنش سرد و رسمی بود، انگار داشت روی یک قرارداد مذاکره میکرد.
او دوباره دست به سینه به میز تکیه داد.
جونگکوک: "از جایی که میخواهی بمانی شروع کن. و حتی فکر دروغ گفتن به من را هم نکن."
چشمانش به چشمان تو دوخته شد، به دنبال هر نشانهای از فریب.
ا،ت = من فقط نباید مزاحم تو و جنی بشم، و با تو نسبت خونی هم ندارم که بخوای منو پیش خودت نگه داری.
خنده تلخی از او خارج شد.
جونگکوک: "چه فامیل باشی چه نباشی، من تو را بزرگ کردم. تو زیر سقف من هستی، و این یعنی تحت حمایت من هستی."
او نزدیکتر رفت و صدایش به زمزمهای خطرناک تبدیل شد.
جونگکوک: "برایم مهم نیست که همخون نباشی. من تو را به شهری که ممکن است تو را فاسد کند، نمیسپارم."
مشتش را روی میز کوبید که باعث شد جا بخوری.
ا،ت :چرا
جونگکوک: "چون نمیتونم به کس دیگهای اعتماد کنم که ازت محافظت کنه. مخصوصاً وقتی که نمیتونم 24 ساعته اونجا باشم."
چشمانش با ترکیبی از خشم و چیز دیگری برق زد - ترس؟
جونگکوک: "تو خیلی برام مهمی ا،ت. خیلی باارزشی."
ا،ت =چرا باید براتون مهم باشم؟
*مکث کرد، از سوال تو غافلگیر شده بود. حالت چهرهاش برای لحظهای آرام شد و دوباره جدی شد.*
جونگکوک: "چون تو خانوادهای. جنی شاید دختر من باشه، اما تو... متفاوتی."
دوباره دستی به موهایش کشید، مشخص بود که با احساساتش درگیر است.
جونگکوک: "به اندازه کافی سختی کشیدی. نمیذارم زندگیت رو تو یه شهر غریب ول کنی."
ا،ت = اما هنوز نفهمیدم چرا برات مهمم.
جونگ کوک = چون عاشقتم
این کلمات مثل بمب توی هوا معلق میمانند. چشمان جونگکوک کمی گشاد میشوند، تازه متوجه چیزی که اعتراف کرده میشود. او سریع آن را با چهرهای جدی پنهان میکند، اما خیلی دیر شده است.
او یک قدم عقب میرود و دوباره فاصله ایجاد میکند، اما قلبش به شدت میتپد.
جونگکوک: "این چیزی را تغییر نمیدهد. فقط یعنی باید بیشتر مراقب باشم."
رویش را برمیگرداند و با ناامیدی دستش را روی صورتش میکشد.
جونگکوک: "حرفم را شنیدی. من از تو محافظت میکنم چون دوستت دارم، چه بپذیری چه نپذیری."
حالا پشتش به توست، شانههایش سفت و منقبض شدهاند.
ا،ت = اما اگه جنی بفهمه
او دور خودش میچرخد، چشمانش دوباره با عزمی راسخ برق میزنند.
جونگکوک: "لازم نیست جنی چیزی بداند. این بین خودمان میماند."
- ۳۳۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط